تبليغاتX
...از میان کاغذ پاره ها...

...از میان کاغذ پاره ها...

اخبار کنکور
جناب آقاي زاهدي وزير علوم اسامي 5 نفر اول کنکور سراسري را اعلام نمودند. اسامي و مشخصات 5 نفر اول به صورت زير است:

اصغر احمدي نژاد 9 ساله از سمنان
رياضي: 140 درصد، فيزيک 140 درصد، شيمي 140 درصد، زبان 140 درصد معارف 140 درصد

محمد احمدي نژاد 76 ساله از سمنان
رياضي: 138 درصد، فيزيک 138 درصد، شيمي 138 درصد، زبان 138 درصد معارف 138 درصد

رقيه زاهدي 19 ساله
رياضي: 136 درصد، فيزيک 136 درصد، شيمي 136 درصد، زبان 136 درصد معارف 136 درصد

علي کردان 48 ساله
رياضي: 134 درصد، فيزيک 134 درصد، شيمي 134 درصد، زبان 134 درصد معارف 134 درصد

حسين محصولي 18 ساله
رياضي: 132 درصد، فيزيک 132 درصد، شيمي 132 درصد، زبان 132 درصد معارف 132 درصد

جناب دکتر زاهدي همچنين در عملي بي سابقه 5 نفر آخر کنکور را نيز اعلام نمودند که
نتايج مربوط به آنها به شرح زير است:

ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در ساعتتوسط ناجی | |

 

خسته ام و کسی هم چو من خسته مباد.....

انگار همه عالم زمین و زمان دست به دست هم دادن که کمرم رو بشکنن......

اخه کسی نیست بگه بابا من دیگه جای سالم رو تنم نیست.....

این روزا روزای پر تنشیو دارم پشت سر میزارم.....

دلم می خواد برم و بی خیال همه دلتنگیا بشم.....

دلم میخواد برم و جام و بدم به کس دیگه.....

کاش کسی از دلمو رازش خبر داشت......

چی دارم میگم خدایا......

خدایا فقط یه چیز بهم امید میده و اونم اینه که همه اینا خواست توست.......

و هروقت به حرف زیبای امام سجاد میافتم اروم میشم:

                       خدایا اراده توست که همیشه و همه جا جاریست

خدایا منو ببخش........

+نوشته شده در ساعتتوسط ناجی | |

 

آنکه دائم هوس سوختن ما می کرد  

کاش می آمد و از دور تماشا می کرد.....

 

+نوشته شده در ساعتتوسط ناجی |

+نوشته شده در ساعتتوسط ناجی |

اي به داد من رسيده تو روزهاي خود شكستن
اي چراغ مهربوني تو شب‌هاي وحشت من
اي تبلور حقيقت توي لحظه‌هاي ترديد
تو شب رو از من گرفتي تو من رو دادي به خورشيد
اگه باشي يا نباشي براي من تكيه‌گاهي
براي من كه غريبم تو رفيقي جون‌پناهي

ياور هميشه مؤمن تو برو سفر سلامت
غم من نخور كه دوريت براي من شده عادت
ناجي عاطفه من شعرم از تو جون گرفته
رگ خشك بودن من از تن تو خون گرفته

اگه مديون تو باشم اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره كه من رو دادي نشونم

وقتي شب، شب سفر بود توي كوچه‌هاي وحشت
وقتي همسايه كسي بود واسه بردنم به ظلمت
وقتي هر ثانيه شب طپش هراس من بود
وقتي زخم خنجر دوست بهترين لباس من بود
تو با دست مهربوني به تنم مرهم كشيدي
برام از روشني گفتي پرده شب رو دريدي

ياور هميشه مؤمن تو برو سفر سلامت
غم من نخور كه دوري براي من شده عادت

اي طلوع اولين دوست اي رفيق آخر من
به سلامت سفرت خوش اي يگانه ياور من
مقصدت هرجا كه باشه هر جاي دنيا كه باشي
اون ور مرز شقايق پشت لحظه‌ها كه باشي
خاطرت باشه كه قلبت سپر بلاي من بود
تنها دست تو رفيق دست بي‌رياي من بود

ياور هميشه مؤمن تو برو سفر سلامت
غم من نخور كه دوري براي من شده عادت

+نوشته شده در ساعتتوسط ناجی | |

اینو خیلی دوست دارم به نظرم بد نیست به خصوص اولش

اینو تقدیم میکنم به یکی از دوستام که غم سنگینی رو دلش سنگینی میکنه


نیمه شب آواره و بی حس و حا ل          در سرم سودای جامی بی زوال


پرسه یی آغاز کردیم در خیال               دل به یاد آورد ایام وصال


از جدایی یک دو سالی میگذشت       یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت


دل به یاد آورد اول بار را                خاطرات اولین دیدار را


آن نظر بازی آن اسرار را             آن دو چشم مست و آهووار را


همچو رازی مبهم و سر بسته بود        چون من از تکرار او هم خسته بود


آمدو هم آشیان شد با من او          هم نشین و هم زبان شد با من او


خسته جان بودم که جان شد با من او         ناتوان بودو توان شد با من او


دامنش شد خوابگاه خستگی            اینچنین آغاز شد دلبستگی


وای از آن شب زنده داری تا سحر           وای از آن عمری که با او شد به سر


مسخ او بودم ز دنیا بی خبر              دم به دم این عشق میشد بیشتر


آمدو در خلوتم دم ساز شد             گفتگوها بین ما آغاز شد


گفتمش:در عشق پابرجاست دل           گرگشایی چشم دل زیباست دل


گر تو زورق بان شوی دریاست دل            بی تو شام بی فرداست دل


دل ز عشق روی تو حيران شده         در پی عشق تو سرگردان شده


گفت: در عشقت وفادارم بدان            من تورا بس دوست میدارم بدان


شوق وصلت را به سر دارم بدان           چون تویی مخمور خمارم بدان


با تو شادی میشود غمهای من           با تو زیبا میشود فردای من


گفتمش عشقت به دل افزون شده          دل ز جادوی رخت افسون شده


جز تو هر یادی به دل مدفون شده              عالم از زیباییت مجنون شده


بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش            طعم بوسه از سرم برد عقل و هوا

در سرم جز عشق او سودا نبود                بحر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود                همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره آفاق بود                   در نجابت در نکوهی طاق بود

 روزگار !


روزگار اما وفا با ما نداشت             طاقت خوشبختی مارا نداشت


پیش پای عشق ما سنگی گذاشت          بی گمان از مرگ ما پروا نداشت


آخر این قصه هجران بودو بس              حسرت و رنج فراوان بودو بس


یار مارا از جدایی غم نبود                در غمش مجنون و عاشق کم نبود


بر سر پیمان خود محکم نبود                سهم من از عشق جز ماتم نبود


با منه دیوانه  پیمان ساده بست            ساده هم آن عهدو پیمان را شکست


بی خبر پیمان یاری را گسست           این خبر ناگاه پشتم را شکست


آن کبوتر عاقبت  از بند رست           رفت و با دلداری دگر عهد بست


با که گویم او که هم خون من است            خصم جان و تشنه خون من است


بخت بد این وصل او قسمت نشد                این گدا مشمول آن رحمت نشد


                               آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست           با چنین تقدیر بد تدبیر نیست


  از غمش با دودو دم همدم شدم         باده نوش غصه او من شدم

  
 مست و مخمورو خراب از غم شدم        ذره ذره آب گشتم کم شدم


آخر آتش زد دل دیوانه را                 سوخت بی پروا پر پروانه را


عشق من


عشق من از من گذ شتي خوش گذر        بد از این حتی تو اسمم را نبر

 
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر              دیشب از کف رفت فردا را نگر


آخر این یک باراز من بشنو  پند              بر منو بر روزگارم دل مبند


عاشقی را دیر فهمیدی چه سود        عشق دیرین گسسته تارو پود


گر چه آب رفته باز آید به رود             ماهی بیچاره اما مرده بود


بعد از این هم آشیانت هر کس است       باش با او یاد تو مارا بس است

+نوشته شده در ساعتتوسط ناجی | |

 بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
 یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
 ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
 همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
 تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
 نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم................
.

+نوشته شده در ساعتتوسط ناجی | |

من ترانه ای از عشقی که هنوز نمیشانختم سر دادم.


 اما هنگامی که آن را شناختم....


کلمات بر لبانم به نجوایی مبهم بدل شد و آهنگی که در سینه داشتم به سکوتی عمیق.


                                                                                                      (جبران خلیل جبران)

+نوشته شده در ساعتتوسط ناجی | |

آمد آن روز که باز بی بهانه در قلبم نشستی نه کلامی، نه نگاهی

ارزانیم این شد که از من نگسستی

 نیمی از وجود مرا نگاهت به یغما برد

نیمی دیگر نیز آن دستها

چه جاودانه و آشکارا

 یادم آمد که آن روز دل از سیمای تو لرزید

فصل شادی خزید

اشک بی تابی چکید

 یادم آمد که از پشت همین روزهای تلخ و شیرین

از بین این همه دلهای ساده و رنگین 

تو مرا انتخاب کرده ای و من خورشیدت را

بر خود تابانیده ام

تو را بر راز شناسیده ام

تو مرا خواندی به نغمه ی عشق

به شور پرواز

به قصر خیال

به آرامی ساز

تو مرا خواندی و یک عمر در قفس خود نگاه داشتی

دریغ از یک نگاه

که حتی به تحقیر باید بر من می انداختی 

دریغ از یک طرح لبخند

دریغ از یک واژه ، یک پیوند 

گذشتی از زمانها و تنها ماندی

گذشتم از زمانها و تنها ماندم

با تمام امید در این گوشه ی حسرت خواندم

با خیال آغوشت خود را به قفس کوباندم

لیک تو به من آب ندادی

تو به من نان ندادی 

نگرانیم از این نیست

واپسین روزها می آید و تو

به سیل اشکانم شوق ماندن ندادی 

روزهای آخر در راه است

تو دوری و دورتر می شوی...

و من دلتنگم و عاشقتر می شوم

واپسین روزها می آید

تمنا را نمی بینی نمی خوانی

                                به پای این گلدان ترک خورده نمی مانی،نمی مانی

کم کم می آید آن روز که بدون نگاه به سرَ درون

در قفست باز کنند

چشم پرواز دوزند به شاهپرهای که خود کنده ای

به عشقی که نشانده ای

همین روزهاست که ستاره هایم را می دزدند

راه برگشت کنند،راه خرابات شهرها...

همین روزهاست که من تنها بمانم 

تو هم تنها بمانی

بیش از پیش...

نه نشانی ، نه کلامی، نه تمنای پنهانی 

خوشا به حال تو که از این پس

ناله ی مرغ دلشکسته ای نخواهد آزردت.......

+نوشته شده در ساعتتوسط ناجی | |

+نوشته شده در ساعتتوسط ناجی |

+نوشته شده در ساعتتوسط ناجی |

+نوشته شده در ساعتتوسط ناجی | |

+نوشته شده در ساعتتوسط ناجی | |

+نوشته شده در ساعتتوسط ناجی | |

+نوشته شده در ساعتتوسط ناجی | |

+نوشته شده در ساعتتوسط ناجی | |


ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در ساعتتوسط ناجی | |

+نوشته شده در ساعتتوسط ناجی |

خیلی دوست دارم دوباره بنویسم....

حتی پوچ و بی معنی....

حتی کم ارزش....

ولی دیگه دستم به نوشتن نمیره....

مغزم کار نمیکنه....

دیگه قلبم پاک نیست....

چشمام نوری نداره....

مهم تر این که قلم احساسم دیگه با دستم دوست نیست....

دوست دارم بنویسم تا به همه عالم بگم ....

درختا دیگه سبز نیستن....

خورشید دیگه نوری نداره....

اب دیگه زلال و جاری نیست....

چون عشق دیگه عشق نیست...............

 

+نوشته شده در ساعتتوسط ناجی | |

بی مقدمه......

واسه بی حوصلگی هام

یه اتاق بسته می خوام

واسه فهمیدن حرفهام

یه دل شکسته می خوام

یه اتاق بسته می خوام

که من رو جدا کنه

از همه ی آدمهای شهر شلوغ

یه دل شکسته می خوام

که من رو صدا کنه

از توی این همه خنده ی دروغ

منِ بی حوصله بیهوده که بی حوصله نیستم

چی بگم؟هیچی نگم بهتره اهل گله نیستم

یه اتاق بسته تسکین میده دردای من رو

یه دل شکسته خوب می شناسه دنیای من رو

+نوشته شده در ساعتتوسط ناجی | |

جدیدترین sms های روز


از بازی هفت سنگ بدم میاد. می ترسم اون قدر سنگ رو سنگ بذاریم تا یه دیوارسنگی بینمون درست بشه!..بیا لی لی بازی کنیم تا با هر رفتنی دوباره برگردیم..


فاصله ی تابش خود را بر ديگران تنظيم كن.. خداوند خورشید را در جايي نهاده كه گرم كند ولي نسوزاند!

برای دیدن بقیه smsها به ادامه مطلب بروید



ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در ساعتتوسط ناجی | |

اینم عکس های عروسی پسر

دکتر احمدی نژاد

برای مشاهده به ادامه مطلب برید


نظر یادتون نره


ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در ساعتتوسط ناجی | |

آسمان را ديدم و آموختم که ابري شوم، بگريم و بعد،آبي شوم... صاف صاف. سبک سبک...

پرنده را ديدم و آموختم در آسمان آبي اي که هيچ وقت انتهايش را نديده ام به پرواز درآيم...

برگ ها را ديدم...ياد گرفتم سبز باشم،سبزسبز،با طراوت و شاد و هر وقت خزان زردم کرد،بدانم که دوباره خواهم روييد...

کوه را ديدم و آموختم چگونه استوار باشم...

خاک را ديدم و ياد گرفتم قابل استفاده باشم...

اشک را ديدم...ياد گرفتم که زلال باشم...

باران را ديدم وآموختم که پاک شوم.پاک و بي ريا... و دريافتم که چقدر گوش نواز سخن گفتن خوب است.....

خورشيد را ديدم و دريافتم که غروب هم زيباست ....

گل را ديدم وياد گرفتم لطيف باشم و سعي کنم بوي خوب بدهم.....

عشق را ديدم و ياد گرفتم لبخند بزنم.....

و اين بود زندگيم.......

+نوشته شده در ساعتتوسط ناجی | |

 

 

 

 

 

...to love is nothing

 

...to be loved is something

 

        to love &  be loved is

 

      ...everything     

 

+نوشته شده در ساعتتوسط ناجی | |

 

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ام مي كرد بهم چي گفت ؟

گفت : جايي كه ميري مردمي داره كه مي شكننت نكنه غصه بخوري من همه

جا باهاتم . تو تنها نيستي .

توكوله بارت عشق ميزارم كه بگذري

 قلب ميزارم كه جا بدي

 اشك ميدم كه همراهيت كنه

 ومرگ كه بدوني برميگردي پيشم

+نوشته شده در ساعتتوسط ناجی | |

دوستت دارم 

I love You

اي کاش مي توانستم نشان دهم،

 I wish l could make you

که تا کجا دوستت دارم.

 Understand how l love you

هميشه در جستجو هستم،

 l am always seeking but

اما نميتوانم راهي بيابم...

 cannot find a wayâ

 

به آن آني در تو عاشقم،

 l love in you a something

که تنها خود کاشف آنم

that only have descovered

آني فراتر از تويي که دنيا مي شنا سد،

 the you_ which is beyond the

و تحسين مي کند.

 you of the world that is

آني که تنها وتنها از آن من است.

 admired and known by others

آني که هرگز رنگ نمي بازد،

 a you which is eapecially mine

وآني که هرگز نمي توانم عشق از او بر گيرم.

 Which cannot evto love

 

+نوشته شده در ساعتتوسط ناجی | |


عشق کلمه ايست که بار ها شنيده مي شود ولي شناخته نمي شود.


عشق صداييست که هيچ گاه به گوش نمي رسد ولي گوش را کر مي کند.


عشق نغمه ي بلبليست که تا سحر مي خواند ولي تمام نمي شود.


عشق رنگيست از هزاران رنگ اما بي رنگ است.


عشق نواييست پر شکوه اما جلالي ندارد.


عشق شروعيست از تمام پايان ها اما بي پايان است.


عشق نسيميست از بهار اما خزان از آن مي تراود.


عشق کوششيست از تمام وجود هستي اما بي نتيجه.


عشق کلمه ايست بي معني ولي هزاران معني دارد.


عشق.........


عشق 10 عنصر است اما عنصر آخر آن تمام معني را مي رساند ولي معني آن گفتني نيست.

+نوشته شده در ساعتتوسط ناجی | |

 

 دوستت دارم

امشب دلم میخواهد
به كسی بگویم" دوستت دارم"

تو نهراس و آنكس باش

بگذار با هر آنچه در توان دارم

همین امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم

بگذار برایت نقش آن دلباخته ای را بازی كنم كه لحظه ای دور از محبوب خویش زندگی را نمیتواند

بگذار همچون عاشقی كه برای وصال معشوقش

جان میدهد برایت جان دهم

بگذار همین امشب پیش پایت زانو بزنم و تو را ستایش كنم

بگذار در تاریكی به تو لبخند بزنم

نگذار زمان از دستم برود
و تو را درنیابم

میخواهم بیندیشی كه همین امشب

غیر از من كسی دیوانه تو نیست

هرچند كه جاهلانه فكری باشد

كمی بیشتر با من و همین امشب بگذار خیال كنم
كه جز تو كسی نیست

همین یك امشب را بگذار نقش بازی كنم

نقش حقیقت را ...

همان كه دور از تو بارها روبه روی آینه تمرین كرده ام

 

+نوشته شده در ساعتتوسط ناجی | |

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد.شخصی نشست و ساعت ها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد.آنگاه  که تقلای پروانه متوقف شد و  به نظر رسید که خسته شده. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند وبا برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه اش ضعیف و بال هایش چروکیده بودند. آ ن شخص انتظار داشت بال پروانه گسترده و محکم شود و از جثه ی او محا فظت کند اما چنین نشد!آن شخص مهربان نفهمید که  محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسيله آن مايعي از بدنش ترشح كند كه به او امكان پرواز دهد.

گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم.

اگر خداوند مقرر ميكرد بدون هيچ مشكلي زندگي كنيم فلج ميشديم و به اندازه كافي قوي نميشديم و هرگز نمي تو انستيم پرواز كنيم. 

+نوشته شده در ساعتتوسط ناجی | |

گالری عکس های عاشقانه

نظر یادتون نره

+نوشته شده در ساعتتوسط ناجی | |